تبليغاتX
خدا همين نزديكي است فرزند صبح...تاملات شخصي آسيه سادات بنيادي
پنجشنبه سی ام مهر 1388

خمیر مایه ی تمام فرایندهای زندگی ما و به تعبیر من یکای کنش در ما شاید ارتباط است...
گویا خدا ما را با چیزی به نام ارتباط خمیر کرده است...
استعدادها و فرصتهای خوبی همه جا هست..
اما مشهد است و این فرهنگ موزاییکی عجیب و غریبش...
یک سال است که......
خداییش این سیستم که من میبینم حال عصب دارد!
قادر به آمایش خود و استعدادها و فرصتهایش نیست.... حتی گاهی خود ویرانگری دارد...
بیش از هر چیز تعریف ناشدگی و ضمنی بودن همه چیز دیوانه میکند آدم را...
بنده هم که کلا همین جوری اش دیوانه هستم چه برسد که در چنین سیستم هر هر کی ای قرار بگیرم...
لذا خودم هم نخودی هستم در همین ملغمه...
خلاصه....
حرف زدن از آرمان در سیستمی که حتی قادر به تعریف هدف نیست مضحک به نظر میرسد...
آدمهای که دل به قامت رعنای آرمان دوخته اند در این سیستمهای بیمار مثل مرغ سرکنده میمانند که رنگ به رنگ شدن بال و پر اعصابشان تراژدی دردناکی است برای سوختن ....



پ.ن:
1- ظاهرا پایم در باتلاق مشهد فرو رفته حالا حالاها.... خلاصه گیر کرده ام همچون آهو در عسل!!
2- خلاصه باز جوش آورده ام... و این بار امیدی به بخار نشدنم نیست ...
     از این بام هم پریدم!
4- زندگی بنده هم که شبیه طوفانی شده است در قله ی کوه! ...
    هم دیدنی است  هم حراس انگیز...
5- و امابعد ...
        چه لذتی دارد بودن!...
        پنجه در افکندن... نه با دیگران... با خود....
6- بناست آدم شوم...  (....)

+ نوشته شده در 16:58 توسط آسيه سادات بنيادي.
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

  سلام!
اول از هر چیز از زهرای عزیزم (طهورای گل) عذرخواهم.... بابت این غیب شدگی ظالمانه!... و شاید مظلومانه!  امیدوارم وقتی آمدم برای عرض عذرخواهی با همان زهرای همیشه مهربان و دوست داشتنی مواجه شوم که از سر تقصیرات این شرمنده میگذرد...

و اما بعد!
ماجرای وبلاگ مشترکمان ماجرایی شد برای خودش...
وقتی که در  نظر گرفته بودیم برای آغاز ، مصادف شد با جنجالهای سیاسی اخیر که افتتاحمان را به شدت پرمخاطره میکرد.... این شد که فعلا دست نگهداشته ایم... تا زمانی نه چندان دور... 
چیزی هم به روز دختران نمانده... وقت کاری شلوغی است...


پ.ن:

۱-  آسمانم در قم فرود آمده... صدای تپش قلبم هم گویا از آن طرفها می آید...
اینطوری است که کلمه ی "قم" شده کلیدواژه ی متلکهایی که رفقا به ما میپرانند....

۲-  مجمع خانه ی دختران پارسال برگزار نشد... روز دختران فرصت خوبی است اما شلوغ...

۳-  زندگی فرصتهای زیادی برای تجربه کردن داره... فقط باید چشیدن بلد باشی... و فهمیدن!

۴-  یک وزیر زن هم خلاصه نعمتی است!

+ نوشته شده در 14:59 توسط آسيه سادات بنيادي.
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

وقتی بحثها و جنجالهای سیاسی بالا میگیرد و خبر از انصاف نمیابم آسمان بر سرم خراب میشود...

ساختارهای معیوب و آدمهای هیجان زده و خودمحور با اهداف قدرت طلبانه و عجول....

پای هیچ حقیقتی در میان است؟ یا مبنای تمام این فریادها و سکوتها قدرت است؟
مبنای این صوت و صمتهای شلوغ پلوغ ما چیست؟

دوستی و دشمنی گویا یک چیز بیشتر نیست.... بازی قدرت و قدرت طلبی....

و بازیچه تر از همه..... واژه ها...! قانون! دموکراسی! حق!  عدالت!....

نمیدانم!

شاید من آدم ساده لوحی هستم که قادر به یافتن خود در این شلوغ بازار نیست ...
لاجرم  میگریزد!

و شاید... ننگ بر این دنیای پلشت!

 

پ.ن:

1- این روزها به بهانه ی انتخابات هر کس هر چه دل مبارکش خواست گفت!

2- فرصت عیش ما نیز امان نیافت!

3- وقتی تمام آنچه میتوان گفت "نمیدانم" است... ذهنم تیر میکشد!

4- ....!

۵- حال کلوخ دارم!

+ نوشته شده در 15:9 توسط آسيه سادات بنيادي.
شنبه دوم خرداد 1388

وقتی در متن ادراک خودت قرار میگیری واقعیت جسمانی زندگی ، چیزی از جنس شور را در تو فرو میکشد.

گویا تمام موسیقای ذهن تو را خیال میزاید و بس...

موسیقی ای که همیشه در تو مینوازد ، گویا تنها و تنها مستی ذهن توست وقتی خیالت میانه ی میدان میرقصد و دیگر هیچ...

وقتی «میرسی» همه چیز سکوت میکند و موسیقی لذت بخشی که نبض حیاتت را میزند به سوت ممتدی بدل میشود که ارام آرام از گوشت محو میشود...

این یک التباس بزرگ است!

آنوقت تو میمانی که معلوم شود چند مرده حلاجی!

تمام محبت ، همین گوشت و پوست و استخوان است که مقابلت میایستد و معنایی که از او به سوی ذهن تو میوزد...
معنایی که محبوب تو را در این تجربه ی خاکی میجوید و راز آلود میکند...

تمام عشق در لحظه ی وصل به اندازه ی ادارک تو بسیط میشود...  و می آزمایدت!

چشیدن ، همین حجم کم است که خیالت را با ان معنا می آمیزاند و آن حجم لمس بی چیز را خروارها خروار می افزاید!

بگذار بیفزاید...

تقدیم به آنکه میتواند چنان خیالین شود و ذهنت را چنین دیوانه کند...

 

 

پ.ن:

1- واقعیت ، چیزی غیر از معنای زندگی توست ، لفظ بی چیز و مرده ای است که تو باید زنده اش کنی...و اگر کوچک باشی برهوتی میشود که در آن بی اختیار رنگ به رنگ میشوی!

آدمها تا وقتی از هم دورند عاشق همند وقتی به هم میرسند هیچ خبری از عشق در خود نمی یابند!

به نظر حقیر چون نمیتوانند بین واقعیت و خیال گفتگویی زیبا برقرار کنند...

2- همچنان در متن حادثه ها ایستاده ام!

3- این روزها با پرونده ی تحصیلی به هم ریخته ام  قنبرک زده ام...

4- یکی میگفت عشق در درون توست! نه درون آنکه دوستش میداری... تو باید زنده نگهش بداری نه او!

5- راز مرگ « عشق ها » را باید در ماهیت عشق و ذهن های نپخته و ذهنیتهای نپروریده جست!

و ناشناختگی موجود پیچیده ای به  نام خیال!

۶- اتحادیه ی تشکلهای دختران و زنان جوان استان خراسان در اولین سفر کاری منحل شد!!

راست گفتند که آدمها در سفر شناخته میشوند!

۷- وبلاگ مشترک همچنان در دستور کار است!... حالا حالاها کار میبرد!

+ نوشته شده در 14:46 توسط آسيه سادات بنيادي.
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388

تحت تاثیر حوادث اخیر ، قرار شده بود در زمینه ی زنان و دختران و برنامه ریزی و تشکل و.... بنویسم!

اواخر فروردین رو سفر بودم و نرسیدم اینترنتم رو تمدید کنم.لطف کردند پورتم رو واگذار کردند.

خلاصه تاخیر شد و تا یک ماه آینده هم اینترنت ندارم!

 

پ.ن:

1- تشکلهای زنان و دختران جوان کشور همایشی داشتند تهران ....ماجرا داشت!

2- اخیرا برخی از مدیران تشکلهای دختران جوان استان خراسان نسبت به نداشتن سهم در تصمیم گیریهای سازمان ملی جوانان در زمینه ی دختران اعتراضاتی دارند.... ماجرا دارد!

3- مردان یک رضاخان در درونشان دارند که هر از گاهی طغیان میکند لذا خانمها نباید خیلی زیاد تحصیل کنند!!!! (لب بحث یکی از برنامه ریزان مسایل خانواده در تحلیل حواشی طلاق!!)

۴- شاید آخرین پستهای این وبلاگ باشه...
در صدد اسباب کشی به خونه ی مشترک هستم.. ان شاءالله به زودی!... 
 

+ نوشته شده در 12:10 توسط آسيه سادات بنيادي.
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

مثل هميشه از اينكه به ‹‹كنه›› حقيقت ، راه نفوذم نيست حال عصب دارم!

حقيقت گويا ‹‹بطن››اي است دست نيافتني و آنچه نامش را ادراك و فهم ميگذارم ،  دسترسي به ‹‹ ظاهر›› اي است منبعث از واقعيات ملموس و بس!

اما واقعیات ملموس دقیقا چیستند؟

هميشه اضطراب غيريت آنچه يافته اي با حقيقت ، ويرانت ميكند!

فكر ميكنم از مماشات با اين ابهام بزرگ ديوانه شده ام!

 

پ.ن:

1- و گويا يقين ، در نهايت ، جهاد مقدس من است براي رهايي از اين ابهام!... و شاید تصمیم من برای نجات!

+ نوشته شده در 15:30 توسط آسيه سادات بنيادي.
پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388

اول سلام.سال نو مبارک!
ان شاالله سال ۸۸ سال خوب و پربرکتی باشه برای همه.

و اما بعد!

هر وقت میگویند جوان ، من یاد استقلال می افتم و هویت!

خیلی دیدنی و باشکوهه تماشای تکاپوی یک جوان برای بدست آوردن این دو!

و خیلی غم انگیزه گاهی ندانمکاریهای جامعه و خانواده و دولت و دیگر عوامل این وسط!!

بزرگترین کاری که اینها قرار بود انجام بدن این بود که مداخله ی خیرخواهانه ای صورت بدهند و بسترهای امن و راحتی برای تبلور این دو در جوان فراهم کنند!

گفتنش راحته..
اما عملا گویا هیچ خبری از این بسترهای امن نیست ، چه بسا اختلال زایی های کاملا مشهودی هم از بزرگواران شاهد هستیم.
جوان بیچاره حق خود بودن و استقلال ندارد. حق تعریف هویت خودش رو ندارد...
همه چیز رو تحت عنوان کلمه ی فخیمه ی تربیت ، تحمیل میکنند. اون هم به چه شیوه هایی...

ارتباط تربیت و اختیار و استقلال متربی گمونم در جامعه ی ما همچنان در گیرو دار ابهامه !

تازه این نگاه خوش بینانه ش بود!
گاهی تداخل منافع مساله اصلی است نه تربیت؛ به این معنی که مسیر تازه ی هویت جویی نسل نو برای نسل پیش حکم خطر استراتژیک پیدا میکنه.
نسل پیش تداوم خودش رو در نسل جدید احساس نمیکنه، اونوقت به جایی وقوع یک دیالوگ پدر و فرزندی ، مواجهه خشن دستور و سرپیچی صورت میگیره... که اثرش ناگفته پیداست.

البته تکلیف مالایطاق نباید کرد.
در جامعه ای مثل جامعه ی ما که در بنیادهای خودش دچار بحرانهای عجیب و غریبه و به قول معروف در حال گذار و پوست اندازی است ، انتظار اینکه جامعه و خانواده ها اصلا بدانند چی به چیه کمی تا قسمتی زیاده چه برسه به اینکه دقیقا بدونند دارند چه میکنند و اقدامات هوشمندانه ای داشته باشند.

اینه که جوان این دوره باید کمی بیشتر از پیش با چنگ و دندون استقلال و هویت خودشو به دست بیاره ، اون هم با حفظ حرمت گذشته و نسل پیش...
غالبا هم توفیق کمی حاصل میشه. نه استقلال سالم و موفقی حاصل میشه و نه هویت یکپارچه و روشنی!

تحصیل ، شغل ، ازدواج !

حتی اینها هم که نمادها و شاخصهای اون امور هستند قادر نیستند سر و سامون دقیقی بدهند و خودشون دقیقا بخشهایی از همون چالشها رو تشکیل میدن!

بله!

بهشت رو به بها دهند نه به بهانه .... اونهم در گردابی چنین حایل!

 

پ.ن:

1- استقلال رو مزمزه میکنیم.
2- و هویت مشترک!... این هم گویا پدیده ای است!

۳- گاهی باید اضافات شوق آلود یک ادراک رو بگیری ، لباسهای خیال انگیز و توری شو در بیاری و عریانش کنی تا بتونی بشناسیش و معماری و بناسازی رو بیاغازی!

۴- کشف جدید: 

تا وقتی ذهن در حال قضاوت است از لذت محرومی!...
هر لحظه که قضاوت نیست فرصت عیش است!

سرّ این ذهن عیاش ما هم گویا همین است... رهایی از مشغله ی قضاوت تا حد ممکن.
در دنیای لذت ، ارزشی وجود ندارد که قضاوت جایی داشته باشد!...
چی گفتم!  (محل دارد این خذعبلات!)

۵- از من جز این هر لحظه جوشیدن چه میخواهی؟

+ نوشته شده در 11:13 توسط آسيه سادات بنيادي.
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387


تولد آخرین پیامبر خدا... رحمت للعالمین...
محمد امین (ص) ...
و امام صادق (ع)
بر بشریت ، بخصوص همه ی اونهایی که دوستشون دارند مبارک

 

+ نوشته شده در 9:18 توسط آسيه سادات بنيادي.
جمعه بیست و سوم اسفند 1387

در حال گذار از دنيايي به دنياي ديگرم!
دنيايي با مولفه هاي جديد و متفاوت... 
چیزی يافتني نيست... بايد بافت!
بيش از هر چيز نيازمند تمركزم...
اگر اين ذهن ديوانه بگذارد و اين طلوع تماشايي....
....
.........

ماییم و تجربه های ذهنی و ساختن واقعیت! ... و چیزی شبیه یک محک بزرگ!
اینجا درست وسط گود است.... وسط ترین وسط گودترین گود...  بسم الله!

پ.ن:
۱-
باید تجربه کرد... جسورانه!
۲- زمان می برد!

+ نوشته شده در 21:39 توسط آسيه سادات بنيادي.
یکشنبه هجدهم اسفند 1387

الف)  اين روزها بنده ام و شرم حضور در موسسه!...
پيش بيني م اينه كه اختتاميه ي طرح تربيت مربي دختران كه سنگ بناي ساماندهي نيروي انساني طرحهاي آینده محسوبش ميكنم ، و همچنین تدوین سند راهبردي بخش دخترانه ي موسسه ، با دو ماه تاخير نيمه ي دوم فرودين 88 به سرمنزل برسه!... 
خب اين بي نظمي براي من مرگي است ميانه ي ميدان!!... 
علل و عواملي داشت ، البته نقش وضعيت بنده در چند ماهه ي اخير در اين ميان غير قابل انكاره!
ان شاالله از خجالت درميام و پايان كار رضايت بخشي برا اين دو ماموريت سرو سامون خواهم داد!... 
الحمدلله به شدت روي خوب تموم شدن و به جايي رسوندن كار و پايايي طرح حساسم و اميدوارم نتيجه ي خوبي به دست بدم.
البته گمان كنم بنده ی خدا رئيس ما جناب آقاي موسوي به كلي از انتخاب بنده جهت رتق و فتق امور دختران در حوزه ي خودشون ، به اشد وجه پشيمون شده اند و به روي خودشون نميارند!
خدا صبرشون بدهد!

ب)  مقاله اي تحت عنوان زن در فلسفه ي اسلامي رو دارم شروع ميكنم... از همين آغاز كار افتادم تو دست انداز... شمشير دو لب نگاه به جنسيت در ادبيات ما همچنان واكاوي نشده است!
خانم هاشمي ميفرمايند جنسيت اصلا محل اعراب در فلسفه ي اسلامي نداره! 
در حاشيه ، در تحليل اينكه فيلسوف زن نداريم فرمايشاتي فرمودند كه محل بحث جدي بود... و خودش مدخلي جهت ورود!!
اولين پرسشم اين خواهد بود كه فلسفه اسلامي با مقوله اي به نام جنسيت چه ديالوگي ميابد؟
به نظرم ميرسه لااقل با فلسفه ي وجودگراي صدرايي نميتواند خيلي بي ارتباط شود اگرچه كسي تا كنون نجسته باشد!

سابق بحثي با اين مضمون كه "روح فاقد جنسيته" با يكي از اساتيد داشتم شايد مدخل خوبي باشد!
با توجه به پيشينه ي برخي چالشها و نظريات "ضمني" ، عقل و نفس و معرفت و... هم در اين زمينه قابل جستجويند!

پ.ن:
۱- الله مع الصابرين!
۲- نميدونم چرا هر كس ميخواد روي بنده اسم بگذاره از عناويني مثل : انقلاب گر ، شورشگر ، آشوبگر و... از اين دست اصطلاحات استفاده ميكنه!...  رفقاي حلقه هم به شوخي فرمودند شورش گر يك!
۳- الله اعلم!

+ نوشته شده در 18:3 توسط آسيه سادات بنيادي.
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

روبروی پنجره ی ادراکم ایستاد

تمام حجم بودن را پر کرد

دیوانه شدم!

دوید!

وزیدم!

و زندگی آغاز شد...

 

پ.ن:

۱- رزم و بزم مان دونفری شد!.... یک + یک = یک!

۲- خداحافظ تجرد!

+ نوشته شده در 14:25 توسط آسيه سادات بنيادي.
پنجشنبه یکم اسفند 1387

تازگي ها برام سوال شده ، فرق ثانيه و سال چيه؟

 

+ نوشته شده در 11:49 توسط آسيه سادات بنيادي.
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

23م بهمن ، چهارشنبه ساعت 3 عصر ، همايش كوچكي بوديم خدمت استاد فياضي با موضوع ترجيح بلا مرجح محال و ترجيح بلامرجح ممكن!

لب بحث:

تحقق ممكن بدون علت تامه محال!

تحقق " فعل ممكن" از فاعل مختار ، بدون مرجح ممكن!

همين!

 

پ.ن:

1- امروز حالم بد بود حلقه نرفتم!

۲- عده اي از رفقاي فعال در معاونت فرهنگي شهرداري ميخوان كتابي با هدف بازشناسي زندگي حضرت زهرا (س) تدوين كنند... قرار شد برم كمكشون... اما تازگيها گويا زمان من بدجنس شده!...

۳- عشق ميدود... ما هم پشت سرش!

+ نوشته شده در 18:11 توسط آسيه سادات بنيادي.

يكي از حرفهاي محير العقولي كه اين روزها شنيدم اين بود كه زن در 9 سالگي به انتهاي مسير كمالي خودش ميرسد... يعني آماده ي پرتاب مرد به معراج ميشود!!!

تطبیق بدهیم با مباحث ۹ سالگی و بلوغ ، احتمالا از ديد اين نظريه ، انتهای مسیر کمالی زن همان آمادگی نکاح جسمی است!

بچه ها پرسيدند پس كي زن رو پرتاب ميكنه؟...
جواب آمد كه شما كه پرتاب لازم ندارين شما خودتون در معراجيد!

بعد چند شاهد مثال از قرآن اوردند كه زنان رو در عداد معاندين با خداوند پيدا نميكنيم لذا زن خودش در معراج است!!

حلاصه با كلي هندونه زير بغل ، مفهوم شد كه زن ذاتا و جبرا سكوي پرتاب مرد است! 
اصلا غايت وجودي او همين است!

ميفرمودند زن تا 9 سالگي هر چي شد شد بعد از اون ديگه تغيير نميكنه و يك ريتم ثابت در زندگيش هست، چون از اون به بعد وظيفه ي پرتاب مرد رو به عهده داره!

بنده كه در شوك به سر ميبردم گفتم ببخشيد استاد دوزاري بنده جا نمي افتد!... 

فرمودند حالا خيلي وارد اين بحث نشيم...

فكر كنم ته دلشون فرمودند حضرتعالي كلا دوزاريتون كج هست!!

 

پ.ن:

۱- نظام متفاوتي داشت بحثهاشون كه قسمتهاي خيلي اميدوار كننده اي هم داشت اما بعضا سخنان مبهمی از اين دست (به زعم دانش اندک بنده) نظم سازواره رو به هم ميزد!

۲-  فكر كنم بنده از ۹ سالگي تا الان داشتم گل لگد ميکردم!

۳- دوره ی آموزشی کوتاه مدت تربیت مربی دختران به پایان رسید!...

۴- شب دراز است و ... (؟)

۵- الله اعلم!

+ نوشته شده در 0:55 توسط آسيه سادات بنيادي.
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387

امروز خدمت آقاي غفراني بوديم... از اساتيد قرآن پژوه كشور!

جلسه اي داشتيم با عنوان بازشناسي دختران در قرآن.

تفاسير بسيار جالبي از خيلي اصطلاحات قرآن ارائه ميدادند. 

برداشتهایی که كمتر انتظار داشتم از يك حوزه رفته بشنوم!

از واكاوي متفاوت ‹‹..قرن في بيوتكن...›› و ‹‹...واضربوهن...›› بگيريد تا تحليل متفاوت از ‹‹جلباب›› و ‹‹...ان يعرفن ›› و...

خلاصه استنتاجهاي متفاوتي صورت ميدادند.

جالب بود!

قرآن متن وسوسه انگيزي است براي پژوهيدن ، يك كتاب بي موضوع پرپيچ و خم ، با زبان پيچيده! و بخصوص پرچالش!

گاهی فکر میکنم با یک منشور زبانی مواجهیم که غواصی معنا میطلبد فهمش!

 

پ.ن:

عرصه ي  نفسگيري است!

+ نوشته شده در 20:58 توسط آسيه سادات بنيادي.
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

ميگويند: جگر شير نداري سفر عشق مرو.......

اما اصولا راه ديگه اي هم براي خروج از زندگي گوسفندي هست؟
به نظر ميرسه كسي كه اينو گفته چندان خبر از پديده ي ناشناخته اي به نام عشق نداشته!

مبناي عاقلانه و مصلحت انگارانه ي اين توصيه ، براي عشق درك ناشدني است! 
لااقل به گوش عشق چشيده  نخواهد رفت...
خواهد گفت: من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم!

   

پ.ن:

1-  زبان حال ماست اين روزها!....

2-  امروز صبح  1.500.000 تمن پول بي زبونو به يه شماره اشتباهي واريز كردم!... حالا دنبال صاحب حسابم و چشم اميد بستم كه مروت به خرج بده و بي دردسر بهم پس بده!

نتيجه ي اخلاقي:

اولا ترجيحا سعي بفرماييد بي خود پولتونو از اين حساب به اون حساب نكنيد... ثانيا نقل و انتقالات مالي تونو بذاريد وقتي عجله نداريد!!

3- دوره ي آموزشي كوتاه تربيت مربي دخترانه و هزار دردسر!.... اندر باب چالشهاي في مابين اهالي دانش و متوليان امور فرهنگ بايد نوشت... مفصل!

۴- همين روزها بود... دقيقا ۲ بهمن ۸۶ ... خانم ضحي و دخترشون تصادف كردند و به رحمت خدا  رفتند... يادشون بخير...

+ نوشته شده در 17:16 توسط آسيه سادات بنيادي.
شنبه پنجم بهمن 1387

  نقهايم را زدم...

  دیوانه وار!

  قد ذهنش بلندتر از دسترس اين شلوغی ها بود....

  تمام شد....................................

+ نوشته شده در 2:28 توسط آسيه سادات بنيادي.
شنبه بیست و هشتم دی 1387

زنگ در رو كه زدم ببر کوچولو پريد پشت در و سريع بازش كرد ، مثل هميشه انگاري منتظر بود از راه برسم و شروع كنه به حرف زدن و تخليه ي هيجانات اون روزش!!

امروز موضوع شيرين زبوني هاش برنامه ريزي !! مسوليتش در شوراي دانش آموزي بود.

با همون هيجان هميشگي ذهن بنده رو مشت و لگدي زد و ريخت توي فرقون!

منم گوش ميدم ديگه...  تازه كلي همراهی میکنم و  از خودم هيجان هم بروز ميدم...

خلاصه.... امروز معاون محترم پرورشي مدرسه شون ليستي از وظايف جديد رو براش تعريف كرده و گفته بودند بايد براش برنامه ريزي ارائه بده!

نرگس (ببر کوچولو) مسول نمازخانه و مسايل مذهبي مدرسه شونه.

بايد چند تا مسول براي چند مسوليت جدید تعيين و برنامه ي فعاليتشونو تدوين و بهشون ابلاغ كنه.

چشمتون روز بد نبينه!

چند تا از عناوينو كه گفت سر بنده شروع كرد گيج خوردن...

ياران حجاب! :

فرد مسول بايد دو روز در هفته صندلي بزاره دم در مدرسه و حجاب بچه ها رو انداز ورانداز كنه!... بدان و خوبان بنويسه و خلاصه زاغ سياه حجاب بچه ها رو چوب بزنه!!

ياران نماز! :

نماز خون ها و تارك الصلاه هاي مدرسه رو بايد شناسايي كنه و مراتب تنبيه و تشويقشونو پيگيري كنه!

خلاصه معاون پرورشی مدرسه انگار قسم خورده اند از دين و ديندار تصوير يك داروغه و خازن جهنم بسازند در ذهن بچه ها...  لابد به نیت تربیت دینی دختران!

اولین اثر تربیتی چنین بی دقتی ها و بی سلیقگی هایی ، آموزش غير رسمي "تظاهر" به بچه هاست! اونهم يك آموزش خيلي پايا با حضور فعالانه و خلاقانه ي اونها!!

از این دست زمینه سازی ها و برنامه های مطالعه نشده فراوان داریم در دم و دستگاه تربیتمون!

 

گفتم نظر خودت در مورد اين ماموريتها چيه؟

نگاهي بهم كرد  گوشه هاي لبشو کشید پايين... و به فكر فرو رفت...

 

 

پ.ن:

1- از معاونین محترم پرورشی مدارس عذرخواهم... ولی حکایت دوستی خاله خرسه شده تربیت دینی ما بخصوص در مدارس....

۲- خدا پدر و مادر اين جشنواره ي فجر رو بيامرزه ، چي ميشد مينداختند بعد از پروژه ی بنده؟...

من هم مثل اینکه بايد يه ياران دلفي تعريف كنم!! مامور بزارم عقيق عزيز رو سفت بگيرند که در طول این جشنواره ی محترم همش تشريف نبرند فيلم ديدن پروژه ی ما رو يادشون بره....

۳- حسنا خانم کم کم داره میاد!... همه به جنب و جوش افتادند!

+ نوشته شده در 18:46 توسط آسيه سادات بنيادي.
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387

"من" هنوز زنده ام

     مثل جوی های ناصبور
            مثل مرغ پر شکسته ای

                       که گم شده میان کوچه ها
                                         پريدنش ...

 

"من"  هنوز زنده ام
        مثل رود تشنه ای که میدود
                    تا کرانه های ناپدید
                               تا افق...

 

 

پ.ن:

۱-  چند وقتی است زلزله شده است در سرزمین نادیدنی های من... 

طوفان... گردباد... سیل...  آتشفشان.... چه می دانم!

فقط میفهمم هنوز نفس میکشم!...  می دوم...

بایستم خواهم مرد...

۲-  در حال تشکیل یه تیم تخصصی هستم!...  مثل کوه کندن میمونه!

+ نوشته شده در 20:5 توسط آسيه سادات بنيادي.
پنجشنبه نوزدهم دی 1387

از آدمهايي كه زيبايي ها را نمي چشند ميترسم! 
از آدمهايي كه بلد نيستند لذت ببرند!

+ نوشته شده در 12:45 توسط آسيه سادات بنيادي.